واكاوي صداقت سازمانی در نظام تربیت عمومي
زمینه های فرهنگی (2)
عین اله عابدی
خلاف صداقت در نظام تعلیم و تربیت، ریشهای ژرف در لایههای فرهنگی و ذهنیِ زیستِ اداری دارد. بسیاری از رفتارهای غیرشفاف و مصلحتاندیش، در گذر زمان به «هنجارهای نانوشته» بدل شدهاند؛ هنجارهایی که در آنها حفظِ ظاهر بر بیانِ حقیقت، و آرامشِ ظاهری بر اصلاحِ واقعی ترجیح داده میشود. این انحراف، بازتابِ همان هشدار قرآنی است که میفرماید: «وَلَا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَكْتُمُوا الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ» (بقره: ۴۲)؛ یعنی حق را با باطل نیامیزید و حقیقت را در حالی که میدانید پنهان نکنید. آمیختن راستی با ناراستی و پنهان داشتن حقیقت، آنگاه که به نهادی تربیتی راه یابد، نه تنها اعتماد را میفرساید، بلکه رسالتِ تربیت را از درون تهی میسازد. در چنین اقلیمی، صداقت نه فضیلتی ستایششده، که رفتاری پرهزینه و گاه ناسازگار با مناسباتِ جاری تلقی میگردد. اکنون پنج عامل زمینه ساز و صداقت سوز را تبیین خواهیم نمود:
یکم، فرهنگِ ظاهرگرایی و گزارشآرایی. آنجا که تصویرِ موفقِ سازمان بر کیفیتِ واقعیِ تربیت چیره شود، مدرسهای برتر شناخته میشود که آمارِ خوشتر و ویترینِ آراستهتر ارائه کند، حتی اگر در عمقِ واقعیت، با افتِ یادگیری و فرسودگیِ معلمان دستبهگریبان باشد. این فرهنگ، ذهنِ مدیران را از «حل مسئله» به «پنهانسازی مسئله» میکشاند و زیستِ نمایشی را نهادینه میسازد؛ زیستی که در آن، موفقیت بیشتر «نمایش داده میشود» تا «تحقق یابد».
دوم، شکافِ گفتار و رفتار. نظام آموزشی پیوسته از صداقت و عدالت سخن میگوید، اما دانشآموز و معلم در تجربهی زیستهی خود، گاه با روابطِ غیرشفاف، تبعیضهای پنهان و ترجیحِ رابطه بر ضابطه روبهرو میشوند. این دوگانگی، سرمایهی اخلاقی سازمان را میفرساید. دانشآموزی که دستکاری نمرات یا گزارشهای غیرواقعی را میبیند، صداقت را نه حقیقتی اخلاقی، که شعاری تشریفاتی میپندارد و این تجربه، بذرِ نفاق و بیاعتمادی را در نسلِ فردا میکارد.
سوم، فرهنگِ سکوتِ سازمانی. در بسیاری از فضاهای آموزشی، معلمان بهسبب ترس از برچسبخوردن، حذف اداری یا بیاثریِ اعتراض، ترجیح میدهند واقعیت را پنهان کنند. این سکوت، نشانهی رضایت نیست، بلکه پژواکِ ناامیدی و ناامنیِ روانی است. آنجا که نقد دلسوزانه هزینهزا و سکوت کمهزینهتر باشد، سازمان توانِ خوداصلاحی را از دست میدهد و خطاها به صورتی مزمن بازتولید میشوند.
چهارم، توجیهِ اخلاقیِ دروغِ اداری. گاه پنداشته میشود که آشکارشدنِ کاستیها، اعتبارِ مدرسه را خدشهدار میکند؛ ازاینرو پنهانکاری بهعنوان «مصلحتِ سازمانی» توجیه میگردد. خطرِ این نگرش، عادیسازیِ دروغ و محوشدگیِ مرزِ میانِ تدبیر و فریب است. در چنین فضایی، خلاف صداقت از استثنا به بخشی از فرهنگِ روزمره بدل میشود.
پنجم، ضعفِ فرهنگِ گفتوگو و نقدپذیری. سازمانی که نقد را تخریب و پرسشگری را ناسازگاری بپندارد، بهتدریج صداهای اصلاحگر را خاموش و واقعیتها را پشت لایهای از تعارفات اداری پنهان میکند. حال آنکه صداقتِ سازمانی، بیامکانِ گفتوگوی آزاد و پذیرشِ خطا، محقق نمیشود.
راهِ گریز و کلامِ پایانی: درمان این درد، در بازآراییِ فرهنگِ سازمانی نهفته است، نه در انباشتِ بخشنامهها. تقویتِ شجاعتِ اخلاقی، الگوسازیِ مدیرانِ شفاف، حمایت از منتقدانِ دلسوز و بدلکردنِ نقد از تهدید به فرصتِ اصلاح، از ارکانِ احیای صداقتاند. مدرسه زمانی میتواند نسلیِ صادق و اخلاقمدار بپرورد که خود، صادقانه زیست کند؛ زیرا هیچ نظامِ تربیتی، ارزشی را که در عمل نقض میکند، بهدرستی آموزش نمیدهد. صداقت، پیشنیازِ تربیت است، نه صرفا محصولِ آن.